تبليغاتX
عاشق باش ....فقط عاشق خدا

عاشق باش ....فقط عاشق خدا
تنهای خسته..... فقط عاشق خداست


از میان پیچ جاده ها بیا

برای تو می نویسم

به صفحه ی دلم این ترانه را

ترانه ای از قلب خسته ی من

به مقصد دریای عاشقانه ها بگذار بگویم

که در خیال من چه سبز می رویی

میان قلب ُ دلم

تنها خیال تو نقش بسته است

چشمان خسته ی عاشقان تو عادت کرده اند

که به غروب دلگیر جمعه ها خیره شوند

عرشی ترین حضور، سکوت این انتظار را بشکن

بیا از میان پیچ جاده ها

همیشه منتظرت صبا

 

+ نوشته شده در 86/08/17 6:37 قبل از ظهر توسط صبا |


salammmmmmmmmm

نمازوروزه های همتون قبول حق.

امروز می خوام از زمان حال بگم

(estadan.blogfa.com) باید از آقا امیر تشکر کنم

 چون قبلا تو کامنتاشون بهم گفته بودن درباره گروهمون از زمان حال بگم منم تصمیم گرفتم به موقع این کارو انجام بدم.ِ

اگه خبر داشته باشید امس ل به امید خدا راهی ِ پیش دانشگاهی میشیم

در ضمن

 یه کوچولو با سالای قبل واسمون فرق کرده یکی اینکه پشت کنکوری میشیم ، دومی هم اینه که الهام وغزل وپریساو ساینا در کنارمون نیستن(حتی پیش همدیگه هم نیستن که دلم خوش باشه تنها نیستن.)

ولی من که صبا باشم باید مثل قبلا با مانا  سروکله بزنم (خدا به دادم برسه)

ولی از شوخی گذشته

ما شش نفر هیچ وقت همدیگرو فراموش نمی کنیم حالا چه با هم باشیم و  چه نباشیم همیشه به یاد هم هستیم

خوب خدا خواسته دیگه

ولی امیدوارم همیشه موفق وپیروز باشن.

از شما دوستای خوبم می خوام همیشه دعامون کنید.

اگه هم کمتر اومدم  خواهش می کنم گله نکنید .

به خدا درس دارم.

ولی یه خواهش کوچولودیگه هم ازتون دارم :وقتی آپ کردین حتما خبرم کنید چون به هر حال میام یه سری بزنم

هر بدی خوبی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید

ولی حرفام بوی خداحافظی نمی ده باور کنیدچون اصلا قصد تعطیل کردن وبلاگمو ندارم

من فقط کمتراز همیشه میام

با آرزوی موفقیت واسه همتون

به سفارش اربابی مهربون که خیلی خوب ِ

فیلا ً بای.

و امروزدلم خیلی گرفت به خاطر خاطرات ِ قشنگمون

به یاد سال سوم که این شعرو با غزل می خوندم:

همدم ِ غم ِ شبونه

خرس ِ صورتی میدونه

بی قرارتم

خواب می بینم در کنارتم

بارونه اشک در بهارتم

عکسه تو ،تو قاب سینمه

یاد ِ تو همیشه با منه

خوشه خوشه های ِ خاطره

توی دشت گریه کردنه

عزیزِ ِ دلم، نازی خوشکلم

کاسه ی دلت برداشته تَرَک

یک امشب نباشی دلتنگم

بی غصه خوش وخوب وشنگم

+ نوشته شده در 86/07/02 10:3 قبل از ظهر توسط صبا |


 امروز می خوام واسه دوستای گلم که شما باشید یکی از روزای به یادموندنی ِ گروهمونُ تعریف کنم.

مهره ی اصلی این ماجرا هم خودم هستم (صبح صادق ِ(شیوا جان) اینم جُزو ِ همونشیطونیاستا)

 

سا ل دوم تجربی1384

( به غیراز  پریسا که رشتش  ریاضی فیزیکه ،بقیه ی ما هم رشته هستیم)

 

یه روزی از روزهای قشنگ ِ اردیبهشت بود

با برو بچ کلاسمون تصمیم گرفتیم دور هم جمع شیم و بگیم و بخندیم.

 

مدرسمون یه پارکینگ داشت که کمتر کسی اونجا می رفت

 

حدود 38 نفری بودیم

 

اون روز دبیر نداشتیم کسی هم زیاد کاری باهامون نداشت

 

من مشغول خوندن یه  رُمان خنده دار بودم که بدجوری حواسمو جمع کرده بود که حتی صداهای

اطرافمو نمیشنیدم ومشغول خوندن ِ کاتب بودم واذیت نمی کردم

 

فقط تا اونجایی که یادمه  هفت/ هشت  نفری از بچه ها داشتن ادای خواننده ها رو در می آووردن که حیف اسمه

این هنرمندارو نگم(غزل وسایناومانا(مدرن تاکینگ و هومن سزاوار ِ بدبخت و نسیم (داریوش ولی خداییش کارش حرف نداشت، دوستداران ِ داریوش قصدِ جون ِ بچه مردم ُ نکنن) وسحروگوهروشادی(گلچین آهنگای در خواستی شده بودن و....)  دلم اون روزواسه خیلی از خواننده ها کباب شد!

 

نیم ساعتی که گذشت یکی از بچه ها ی کلاس ِ سوم  بهمون گفت خانم... ع ...داره میاد که بچه ها توجهی نکردن و به ادا در آووردنشون ادامه دادن

که من دیدم یه پنگوئن داره از دورمیاد ( به پیشنهاد مانا نوشتم پنگوئن آخه زیراکس پنگوئن بود)

اصلا حوصله نداشتم به بچه ها  بگم ُ و باور نکنن (بعضی وقتا سر کلاس، اذیت که میکردن یهو می اومدم تو کلاس  می گفتم خانم ع داره میاد خلاصه حالگیری می کردم آخه حریفشون نمی شدم  به خاطر همین شده بودم چوپان دروغگوی کلاس. )

5 دقیقه که گذشت  دیدم خوانندگان محترممون دهناشون بازه و سراشون پایینه چون ناظممون پشت سرشون وایساده بودو داشته نگاهشون می کرده اینا هم بدجوری غافل گیر شده بودن بدجوری خندم گرفته بود اخر ِ تابلو شدن بود

بله دیگه کار از کار گذشته بود(بچه ها داشتن بدوبیراه می شنیدن) از جمله من که حتی یه سر سوزنم صدام در نیومده بود

بعد  من ُ صدا زد

 

اونم به اسم(آرزو به دل موندم یه بار به اسم خانوادگی صدام بزنه البته این عادت همه بود  از جمله  دبیرا)

 

خلاصه به من گفت: اسم همه ی اینایی که اینجا بودنو رو یه برگ بنویس  منم با اجازتون اسم

 همرو نوشتم. ولی، به خدا قصدم  چای شیرین  بازی نبود

 بعد به حالت مسخره ای گفتم :ببخشید خانم اسم خودمو هم باید بنویسم؟

 

با عصبانیت گفت:پس چی؟

 

 

منم با تعجب گفتم: اِاِاِاِ خانم آخه من داشتم رمان می خوندم خوانندگی که نمیکردم!

 

بازدوباره عصبانی شدو گفت: نغمه خانم کتاب غیر درسی هم که میاری پس انضباطتتو حتما کم می کنم

 

منم خیلی بهم برخورد سرم انداختم پایین ُ زیر لب گفتم :برو بابا انگار من از نمره انضباطش می ترسم

چشمتون روز بد نبینه از شانس قشنگم صدای به اون آرومی رو شنید (عجب گوشی داشت)

 

بهم گفت اگه اینطوریه زحمت بکش اسم همرو به جزء اسم خودت خط بزن

 

از تعجب   چشمام از کاسه زد بیرون!!!!!!!

 

بچه های کلاسم از خنده غش کرده بودن از جمله خودم

بعدش بهم گفت بریم  دفتر منم  رفتم

تا زحمت نمره انضباطمو بکشه(آخرو عاقبت کل کل کردن همینه دیگه اونم با یه ناظم بد اخلاق و بهونه گیر که فقط منتظر سوژه بود تا نمره انضباط کم کنه .ولی در کل  فهمیدم که عاقبت همرنگ نشدن با جمع همین میشه ، چون اون موقع دیگه دلم نمی سوخت که بی تقصیرم. )

 

ولی بعد که فکرشو کردم خندم گرفته  بود تو دلم گفتم خودش میشه خاطره ی ِ با نمک شایدم تند!!!

روز جالبی بود یادش بخیر

حیف که زود گذشت!!!!!

راستی مانا یکشنبه شب عازم ِ مشهدِ ازش خواستم واسه من وشما دوستای ِ خوبم دُعا کنه.

+ نوشته شده در 86/06/25 0:54 قبل از ظهر توسط صبا |


یه سلام مخصوص به همه ی دوستای گلم که تو این مدت با اینکه نبودم فراموشم نکردن وبا حضور گرمشون به وبم صفا دادن (خیلی خیلی ممنونم )

گلای مهربون امروز یه آپ جدید گذاشتم اگه کمه ببخشید باور کنید هر چی بودو نوشتم!

tiger girls

توی مدرسه ی ما حدود چهار صد نفر درس می خوندن که به همین تعداد میز وصندلی داشتیم

سال دوم یه روز غزل پشت یکی از صندلی های مدرسه

اسم گروهمونو نوشت

s.n.m.gh.pe)tiger girls)

وما هم بعد از کمی فکر کردن وتبادل نظر که حدود نیم ثانیه طول کشید

تصمیم گرفتیم اسم گروهو همراه با این اسم همه جا بنویسیم

خلاصه اینکه تمام نیمکتا و صندلی ها وگوشه تخته ی سیاها ووایت برد ها

روی دیوارای حیاط /کف زمین بسکتبال/روی میز پینگ پنگ/سر خیابون مدرسهو حتی روی دیوارای مجتمع غزل و پریسا اینا هم اسم گروه ما

نوشته شده بودو روی آستین مانتوی بنده که این مانای شیطون زحمتشو کشید

و تا اخر سال هیچ کسی نفهمید که این اسم گروه ماست (اگه کسی هم می فهمید چای شیرین بازی در می آوورد و حتما ناظم عزیزمون 3 روز اخراجمون می کرد)

وای خدایا چقدر زود می گذره!

تا آپ بعدی فیلا بای

tiger girls

+ نوشته شده در 86/06/19 4:2 بعد از ظهر توسط صبا |


این پست ،یه پست سفارشیه که ارباب بزرگ، (ارباب شیاطین) سفارششو داده بود .

تو این پست می خوام از آشپزی بچه های گروهمون بگم وبگم که واسه خودشون چه کدبانوهایی هستن.

غزل :معمولا همه چیزی درست میکنه و خوشمزه هم درست میکنه (اکثرا غذاهایی که درست  می کنه غذاهای ابتکاری خودش  هستن) و جالب تر از این که، غزل خانم عادت داره در مواقع ضروری شربت های سرما خوردگیه دختر برادرش رو نوش جان میکنه !    (میدونم این دیگه آخر دیوونگیه )

ساینا:متخصص آشپزی .هر غذایی رو از هر ملیتی که بگید درست میکنه وخیلییییییییییی خوشمزه (چند دفعه غذاهاشو غارت فرمودیم)

الهام :غذاهای خوبی درست میکنه ولی روی آموزش آشپزیش نمیشه حساب باز کرد چون هیچی نمی فهمین.

پریسا :راستش نمی دونم اصلا غذا درست میکنه یا نه!

مانا:هر غذایی رو که یادش بدین خیلی خوب درست میکنه ولی یه روزی از روزای قشنگ خدا

به خونمون تماس گرفت و به من گفت ناهار چی دارین؟ بهش گفتم عدس پلو ، میگه صبا  یه سوال تکنیکی ،عدس چه شکلیه.    و این نشون میده  که مانا آخرشه

خوب بازم رسیدیم به خودم صبا(نغمه):منم، اگه حوصله داشته باشم ای ی ی دست پختم بدک نیست ، ولی به خاطر بی حوصلگی از پختن غذا معذوریم

امروز به بابام وداداشم سیب زمینی سرخ کرده با نون دادم و دیگه باید بگم من همینم و اصلا از آشپزی خوشم نمیاد .

خوب ان شاءا... که اربابی راضی هستی آره؟

+ نوشته شده در 86/06/02 5:56 بعد از ظهر توسط صبا |


خداحافظ پری زاد قشنگ قصه های من

جدایی را نمی خواهم ولی این دست تقدیر است ورسم روزگار ما

تو اهل ایل مجنونی من آن لیلی سر گشته ی عاشق

خداحافظ تو رفتی ومرا با کوله بار خاطرات خود رها کردی و

من در کوله بار خاطرات خود به دنبال نشان عشق می گردم

خداحافظ تو در قلبم و در ذهنم همیشه هستی" ای هستیم

که بی یادت هزاران بار خواهم مرد

تو را با خاطرات خود می سپارم

دست باران وتنها با غمی سنگین

در سیلاب اشک خود پس فریاد خواهم زد :

خدا حافظ پری زاد قشنگ قصه های من

+ نوشته شده در 86/05/30 9:51 قبل از ظهر توسط صبا |


 

 سال دوم دبیرستان ۲۵/۹/۸۴

سلام دفترم .امروز روز قشنگی بود بارون می اومد /همین حالا از خدا خواستم یک هفته همین طور بارون بباره .روز جالبی بود /دیروز به جایی که بشینم درس بخونم( امتحان زبان ) ،نشستم عمو پورنگ نگاه کردم .تازگی ها، امیر محمد توی برنامش اومده فکر کنم باحالتر شه، خلاصه ازاین حرفا بگذریم که خیلی دیر وقته می خوام در مورد امروز واست بگم :امروز امتحان انگلیسی داشتیم هیچی نخونده بودم خیلی هم میترسیدم /ولی باورم نمیشه که اینقدر امتحانمو خوب دادم

از اونجایی که خدا خواسته بود امتحان تستی بود ،دبیر زبان مانارو صدازد که بیادو سوالارو روی تخته ی کلاس بنویسه *دیگه داشت اشکم در می اومد /مانا گفت صبا بی خودی تو فکر نرو/ خودم هر چی بخوای بهت میرسونم /خوب منم با تعنه بهش گفتم: آره ،حتما سر کلاسه این

مانا رفت پای تخته که سوالارو بنویسه وقتی سوالارو می نوشت گوشه تخته هم جواب تستارو میداد

خیلی خندم گرفته بود /وقتی برگمو دادم خوشحال بودم ولی یکم عذاب وجدان داشتم که چرا نمره ی خودم نیست

۱۰ دقیقه ای گذشت تا دبیر به مانا گفت :خانم.... اینا دیگه چیه ؟مانا هم بدون اینکه بترسه یا صداش بلرزه گفت:خانم بچه ها ساعت قبلی دبیر نداشتیم داشتن بازی میکردن بازی وریاضی که دیگه خوشبختانه دبیره پیله نشد.خلاصه امروز به خوبی گذشت

مانارو خیلی دوست دارم ،نه به خاطر اینکه باعث شد نمرم خراب نشه نه!

به خاطر اینکه روحیه ی جالبی داره خوشحالم باهاش دوستم

خوب دیگه باید شب بخیر بهت بگم رازدار خوبم& تا فردا

 11/30شب

 

+ نوشته شده در 86/05/26 2:22 بعد از ظهر توسط صبا |


 

 امروزم یکی دیگه از روزایی که خواستم آپ کنم / می خوام از خصوصیات بد و خوبی که داریم واستون بگم

1.غزل (gh): متولد 1368 شیراز روزش یادم رفته ولی میدونم خرداد ماه به دنیا اومده "

خوب و سر به زیر و کم حرفه کمی مثبت ( آخه ما آووردیمش تو خط البته نه از اون لحاظ از لحاظ شلوغی و پر حرف بودن)

 با احساس مشوق مانا توی شعر گفتن

حق رو همیشه به پسرا میده کلاس زبان میره" تابستونا مشغوله یه جورایی "از اون طرفدارای سیاوش قمیشیه " یکم دلنازک

2.پریسا(p):یک کمکی با جنبه متولد آبان 1368 شیراز

همون طور که گفتم یاری رسوننده ی توی امتحانات البته نه از اون" لحاظ منظورم تقلب نیستا(مثلا)

خیلیییییییی دلنازک

3.مانا(m):متولد 9 بهمن 1368 شیراز:خوب/با احساس/با معرفت/جذاب/باشعور/منطقی/میدونه چه موقع حرف بزنه چه موقع ساکت و آروم باشه/حاضر جواب البته بعد از ساینا درجه دوم/وهزاران خصوصیت قشنگه دیگه/دیپلم زبان داره /خیلی زود آمپر می چسبونه من که رفیقشم جرات ندارم بهش نزدیک شم/ولی در عوض زود فروکش میکنه/اخلاقش مثل پسراست /به قول خودش اگه کسی به شادمهر جسارت کنه/ میکشمش یعنی شادمهرو خیلی دوست داره/

4.ساینا(s):متولد 22 خردادماه بوشهر. ساکت ترین فرد گروه/ کاش به جای گروه می گفتم دنیا البته سال اول دبیرستان این طوری بود /از مانا حاضر جوابتره /گیتاریست/لجباز و همیشه حرف حرف خودشه./چشمای جذاب و گیرایی داره/

5.الهام(e): متولد 2 فروردین 1369 شیراز/عاشق پیشه /مهربون/با وقار/درس خون مثل خودم /یه عادت بدی که داره به همه میگه بلف زن الا خودش .

6.نغمه یا صبا(n)خودم::نمیدونم درباره ی خودم چی بگم فقط همینایی رو میگم که خودم قبولشون دارم :پر توقع /از همه چی دلش میگیره /خیلی خیلی دلنازک/حرفای دیگران خیلی رو ذهنم تاثیر گذاره و باعث میشه خیلی حساسیت به خرج بدم/به گفته ی برو بچ نازم/ همین/راستی عاشق صدای محسن یگانه و امید هستم

+ نوشته شده در 86/05/23 7:42 بعد از ظهر توسط صبا |


  (n)وحالا دیگه نوبت خودم رسیده باید به عرض برسونم من نغمه ساکن شیراز هستم که خانواده و دوستام صبا صدام می زنن البته خودمم از صبا بیشتر خوشم میاد

دختر شلوغ و مهربون وحساسی هستم که حد نداره

 از سال اول دبیرستان با برو بچی که گفتم آشنا شدم و  دوستیمون محکم تر شد

درس خون و زیادی شلوغ به قول یکی از دبیرامون متخصص حرف زدن (من اصلا به اندازه ی مانا حرف نمیزنم) مثل بقیه ی بچه های گروه s.m.gh.p.eباحالم البته شایدم بیشتر

سال اول دبیرستان ردیف چهارم و پر هیاهوترین جای کلاس میشنستم که شیطنتام سر به فلک کشیده بود و همرو عاصی کرده بود (با عرض پوزش اگه عاصی رو اشتباه نوشتم ماله  درس زیاد خوندنه خبرم کنید)

با انضباط اییییییییییی بودم

توی کلاسو مدرسه و حتی خونه هیچ وقت حال کسی رو نگرفتم یعنی مهربونم

نمیدونم در مورد خودم چی بگم ولی به هر حال هنوز خاطراتمون مونده که دیگه زیاد معطل نمیکنم تا این آپ و بخونید من میرم

ولی قبل از رفتن یکی از آرزوهامو میگم که از خدا می خوام بر آوردش کنه همه ی      دوستام از این آرزو خبر دارن پس با کمال میل به شما مهربونا هم میگم"  

 

 بزرگترین آرزوم ظهور آقا امام زمان (عج) که از خدای مهربون می خوام نزذیکش کنه

+ نوشته شده در 86/05/17 4:56 بعد از ظهر توسط صبا |


همون سال اول دبیرستان بودم که با ساینا آشنا شدم .ساینا خیلی مظلوم و ساکت بود یعنی در واقع تو کلاس 40 نفریمون فقط ساینا بی سرو صدا بود

ولی بعضی موقع ها هم حاضر جواب خوبی بود و رودست نداشت

درسش بد نبود و در عوض انضباط خوبی داشت (بر خلاف ما 5تا)  در شوخی رو خودش با من باز کرد ومنم تازه فهمیدم نه زیادم مظلوم نیست میشه باهاش کنار اومد

(محض اطلاع ارباب بزرگ "ارباب شیاطین) ساینا تو عمرش یکبارم تقلب نکرد و هیچ وقت یاری رساننده نبود ولی با این حال پایه و با حال بود و همیشه دستش زیر چونش بود . مارو با لبخند نگاه میکرد

ساینا هم مثل من و مانا وبلاگ داره که می تونید به ÷یوندهام مراجعه کنید (جوانی)

+ نوشته شده در 86/05/10 3:32 بعد از ظهر توسط صبا |