تبليغاتX
عاشق باش

عاشق باش

دوستت دارم به قدری که خدا می داند...راز این قصه فقط باد صبا می داند

تو را من چشم در راهم

شبا هنگام که می گیرند در شاخ تلاجن

سایه ها رنگ سیاهی  وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم

شبا هنگام که در آن دم  که بر جا  دره ها چون مرده ماران خفتگان اند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

کرم یاآوری یا نه

من از یادت نمی کاهم          تو را من چشم در راهم                  

نیما

+نوشته شده در 85/11/19ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط صبا | |

تو را نه به صداقت آسمان می بخشم

نه به غربت غریب زمین

نه با یاران هم صدا می کنم نه با گریه محزون خود من تو را هزاران بار از خدا خواستم وتورا خدا به من داد

و باز از خدا خواهم خواست که تمام دشتها را با صحرا

کویر را با بیابان و تو را با دل پریشانم

آشنا کند

+نوشته شده در 85/11/19ساعت11:17 قبل از ظهرتوسط صبا | |

.می خوام از دوستیمون براتون بگمما،هم خاطرات خوب داشتیم هم خاطرات بد.ولی خاطرات بد رو هم با هم پشت سر گذاشتیم و در کنار هم بودیم.ما هنوزم برای هم 6 تا رفیق دلسوز هستیم.امسال یکی از دوستامون(gh)از مدرسه ی ما رفته ،اما هنوزم همه ی ما با همیم و شاید دروغ نباشه اگر بگم ما برای هم جونمون رو هم می دیم.

+نوشته شده در 85/11/18ساعت11:36 بعد از ظهرتوسط صبا | |