تبليغاتX
عاشق باش

عاشق باش

دوستت دارم به قدری که خدا می داند...راز این قصه فقط باد صبا می داند

از دوم راهنمایی توی مدرسه دیده بودمش ولی حتی باهاش سلام و علیک نداشتم همون سال اول دبیرستان اونم اواخر سال یکی دو ماه مونده بود به امتحاناته خرداد که باهاش گرم گرفتم همیشه حرفا و کارای جالب مانا به دلم میشنست ولی با تموم عقل کل بودنش شیطنت از سرو روش می بارید وقتی سر کلاس حرف میزد ول کنه معامله نبود البته هیچ کدوم از دبیرا نمیدیدنش (خوب شانسی داشت به خدا حالا اگه منه بد شانس بودم ...) صندلی های جلوی کلاس به اون و دوستاش مهشید و ساینا اختصاص داشت که بر خلاف مانی ساینا آروم بود ولی مهشید مثل مانا کوه حرف و حدیث (شام چی خوردین "دیشب کی اومد خونتون "یکی پیدا نمی شد بگه آخه  مگه فضولی؟)

مانا و ساینا یه جورایی دوستای قدیمی محسوب میشدن. مانا از اون بچه با حالای کلاس بود و در هر کاری پیشقدم می شد مثلا ما یه دبیر داشتیم که دوست داشت با امتحان گرفتن از بچه ها حالشونوسر جاش بیاره

ولی هر هفته به یه بهونه ای کلاسو به هم میزدیم که وقت بگذره و به جایی که اون حال مارو بگیره ما حالشو بگیریم که دلم واستون بگه که مانی خانم ما خیلی ماهرانه عمل میکرد و تنها مسبب بد بختیه همه بچه های کلاس میشد چون هیچ کس نمره ی مستمر نداشت  دیگه اینکه این مانا خانم مهربون شاعر پر آوازه ای هم هست همراه با عمو هادی عزیز" یه سری به وبلاگش بزنید (لطفا به شهر شعرا مراجعه فرمایید) با مانا هم خاطرات زیادی داشتیم و داریم  که بعد واستون میگم هنوزچهار نفر دیگه موندن که باید معرفی بشن

 

+نوشته شده در 86/04/29ساعت1:59 قبل از ظهرتوسط صبا | |

سال اول دبیرستان بود،هر کدوم از ما یه نقطه ی کلاس می نشستیم. وسط های سال بود که یه دختر شیک و تمیز و خیلی مثبت رو آوردن توی کلاس ما.اسمش غزل بود.برای تمام سوًال ها از هر درس دستش بالا بود.روزهای اول که خیلی خورد توی ذوقمون. پریسا و مانا اول کلاس می نشستن،بعد ساینا بود که ردیف دوم رو غصب کرده بود و من هم ردیف چهارم می نشستم(کنار بچه خر خونها).الهام هم توی کلاس ما نبود.درس هامون هم به نسبت خوب بود.اون موقع ما هنوز اینطوری با هم دوست نبودیم.ولی مانا و ساینا چون از سوم دبستان همدیگه رو میشناختن دوستای خوبی بودن.برگردیم سراغ غزل.ما که دیدیم ،ولی خداییش شما باورتون می شه که یه دختر ،نه بدونه شیطنت چیه ،نه بتونه تقلب کنه؟!!(البته هنوز هم شیطنتی نداره ماها رو هم آدم کرده).ما هم هممون مونده بودیم این چطور بشریه؟!!مانا همون روز اول گفت:بچه ها من اینو میارم توی خط خودمون.چند روز بعد هم رفت سراغش و گفت حالا که تنهایی بیا پیش ما.و اون هم قبول کرد.هر وقت یکی از بچه ها می خواست حرفی خارج از محدوده ی غزل بزنه مانا بهش می گفت یه لحظه صبر کنه و بعد رو به غزل می گفت تو گوشاتو بگیر.همیشه به خود غزل هم می گفت آروم آروم همه چیز رو بهت یاد می دم و البته موفق هم شد!!!!!!تا آخر سال غزل آخرین روش های تقلب رو یاد گرفته بود.اینطوری ما شدیم دوستای جدا نشدنی و حیف که دیگه آخر سال بود.بعد ،از تقلب های خنده دارمون براتون می گم ولی اول باید همه معرفی بشن

+نوشته شده در 86/04/25ساعت5:57 بعد از ظهرتوسط صبا | |